![]() |
![]() |
|
| اگه نتونستي كسي رو ببخشي براي بزرگي گناه اون نيست براي كوچكي قلب توست. . . . . |
|
ميشود اين رمضان موعد فردا باشد
آخرين ماه صيام غم مولا باشد ميشود در شب قدرش به جهان مژده دهند كه همين سال ظهور گل زهرا باشد التماس دعا |
|
+نوشته شده در يكي از روزهاي خدا توسط مينو
|
|
«شیشهعطرمان را کجا بگذاریم؟» شاید این، سوال شما هم باشد. واقعیت این است که شیشه عطر خیلیها مقابل آیینه میز آرایش قرار میگیرد؛ جایی که احتمال دارد در طول روز نور خورشید از پنجره روی آن تابیده و ساعات طولانی دمای عطر درون شیشه افزایش یابد. اگر شیشهعطرتان را در مقابل نور خورشید بگذارید، ممکن است به مرور بوی اولیهاش را از دست بدهد. بهترین محل نگهداری شیشههای عطرتان، فضایی خنک و تاریک است. ۱) روزی چند بار عطر بزنیم؟ تصور نکنید با یک بار عطر زدن در آغاز روز، این بو تا پایان روز از بدنتان به مشام خواهد رسید حتی غلیظترین عطرها نیز چنین خصوصیاتی ندارند. عطر را باید در طول روز هر ۳ تا ۴ ساعت یک بار تجدید کنید. ۲) چند جور عطر بزنیم؟
۳) چگونه عطر بزنیم؟ عطر را به صورت چند لایه روی پوستتان اسپری کنید. این روش به شما کمک خواهد کرد که بوی عطر مدت طولانیتری روی پوستتان دوام بیاورد. ادامه مطلب |
|
+نوشته شده در يكي از روزهاي خدا توسط مينو
|
|
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد خلوت گرم كبوترهاي مست نرم نرمك ميرسد اينك بهار سال نو مبارك اميدوارم سال خوبي داشته باشيد |
|
+نوشته شده در يكي از روزهاي خدا توسط مينو
|
|
لطف الهی « ذوالّنون مصری » - یکی از عرفا - می گوید: در مصر ساکن بودم
و یکی از روزها ، شهر را ترک کردم و برای گردش و استراحت به صحرا رفتم. در حال عبور کردن از کنار رود نیل بودم که ناگهان عقربی را دیدم که به تعجیل و شتاب می آمد . پیش خودم اندیشه کردم که عقرب به کجا خواهد رسید ؟ چون به لب آب رسید ، قورباقه ای منتظرش بود.بر پشت آن نشست و بر آب شناور گردید. من که ازمشاهده این صحنه حیرت کرده بودم، با خودم گفتم : « در این کار رازی نهفته است.» برای دانستن راز ، به رودخانه وارد شدم و دنبال آنها شنا کنان رفتم. قورباقه به خشکی رسید وعقرب از پشتش پایین آمد و با شتاب، راه مقابلش را پی گرفت. من، او رادنبال کردم، تا ببینم پایان ماجرا ، چه خواهد شد؟ عقرب، رفت و رفت، تا اینکه به درختی رسید. مردی جوان در سایه درخت خفته بود و ماری سیاه،بر سینه اش می خزید تا او رانیش بزند . عقرب خود را به مار رساند و نیشی بر پشت او زد به طوری که مار بر زمین افتاد و هلاک گردید. عقرب بعد از انجام این کار راه رفته را باز گشت. من که بسیار حیرت کرده بودم ، با خودم گفتم « آن جوان بدون شک از اولیای خداست» بدون معطّلی از کنار نیل تا پای درخت دویدم ، تا خودم را به جوان برسانم و دست و پایش را ببوسم. دلم می خواست با کمک و دعای او ، نزد پروردگار تقرّب جویم. وقتی نزدیک جوان رسیدم ، دیدم که جوانی آلوده است که شراب نوشیده و از عقل و خرد ، تهی گشته است! با خود گفتم :« خدایا!بنده ات جفا و ستم می کند و تو رحمت خود را بر او نثار می سازی ؟!» چه می دانستم! حکمت کار پروردگار چنان بودکه عقل ناقص من نمی رسید. شاید که کاسه عمر این جوان از زندگی لبریز نشده بود او می باید زنده می ماند. شاید که... در این اندیشه ها بودمم که جوان از خواب مستی بیرون آمدو مرا بالای سر خودش دید. چون مرا می شناخت شرمنده گردید و زبان به عذر خواهی گشود و سپس گفت : - ای بزرگوار ! بر سر من گناهکار چرا ایستاده ای و به چه چیزی نگاه می کنی ؟! جوابش دادم: - نمی خواهد از من عذر بخواهی. بعد ،مار کشته شده را نشان او دادم و گفتم: - به این حیوان نگاه کن . بعد تمام آنچه که شاهدش بودم برایش تعریف کردم. جوان بعد از شنیدن واقعه ، روی به آسمان کردو گفت: - خدایا ! لطف تو با گنهکاران چنین است پس با دوستان خودت چگونه رفتار خواهی کرد؟! بعد به سوی رود نبل رفت و غسل کرد و توبه نمودکه بعد از این ، به خدا روی آورد و از گناه چشم بپوشد. بر اثر این توبه و بازگشت به سوی خدا، کار آن جوان به جایی رسیده بود که هر بیماری را پیش او می آوردند ، دعایی می خواند و به آن بیمار می دمید و بیمار ، شفا می یافت. |
|
+نوشته شده در يكي از روزهاي خدا توسط مينو
|
|
آسمان ،سقف اتاقم است.
و ستاره ها روشني بخش پنجره هايم من هيچگاه پرده اي به اتاقم نخواهم آويخت زيرا تو برايم زيباترين ستاره اي و آبي ترين آسمان و من آرامش را در چشمانت يافته ام و ايمان را در زبانت./
|
|
+نوشته شده در يكي از روزهاي خدا توسط مينو
|
|
مدتهاست که می خواهم حرف بزنم
از سکوت است و آنچه به گوش می نشیند و آنچه می گویند فرق دارد گاهی سکوت بهترین حرف است اما نمی شود سلام نکرد....
نام لیلی برسر تربت مجنون نبرید بگذارید که بیچاره قراری گیرد./ . |
|
+نوشته شده در يكي از روزهاي خدا توسط مينو
|
|
ياد دارم روزگار سرد سرد مگذشت ازتوی کوچه دوره گرد
دوره گردم،دار قالی می خرم جنس اول دست عالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم کاسه وظرف سفالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه زد عاقبت آهی زد و بغضش شکست آخر ماه است و نان در سفره نيست ای خدا شکرت ولی اين زندگی است بوی نان تازه هوس از ما ربود اتفا قا مادرم هم، روزه بود صورتش ديدم که لک بر داشته دست خوشرنگش ترک برداشته سوختم ديدم که بابا پير بود بد تر لز این خواهرم دلگير بود باز آواز درشت دوره گرد پرده انديشه ام را پاره کرد دور گردم،دار قالی می خرم جنس اول دست عالی می خرم... خواهرم بی روسری بيرون دويد آی آقا سفره خالی می خريد.
|
|
+نوشته شده در يكي از روزهاي خدا توسط مينو
|
|
سلام به دوستاي گلم امروز به چندتا وبلاگ سر مي زدم يه سري چيزاي عجيب ديدم از ظهر تا حالاهنگ ام وبلاگ ها واقعا نمي دونم مشکل اصلي کجاست؟
|
|
+نوشته شده در يكي از روزهاي خدا توسط مينو
|
|
مینوی عزیزم با آمدنت بهار را زیبا, خرداد را زیباتر, و عدد 9 را تا ابد شرمنده خود کردی.... آرزوهای من برای تو... آنگاه که در تنگنای معاش ,روزنه ی امید نداری... ببخش و انفاق کن و وسعت رزق از خدا بخواه. آنگاه که می خواهی خوشبختی را گرم در آغوش بگیری تسلیم درگه خدا باش . خدا را بپرست تا به راه راست هدایت شوی. آنگاه که می خواهی ثروتمند ترین و توانگرترین باشی مالت را در راه خدا صرف کن تا پروردگارت آن را برکت دهد. آنگاه که روحت در حسرت یک سنگ صبور در تب و تاب است , به هنگام صبح خدای را تسبیح گوی. آنگاه که غرور در بند بند وجودت ریشه دوانید سجده کن و تقرب بجوی. آنگاه که در ورطه غفلت و بی خبری از یاد خدا غرق در نعمت شدی به هوش باش که در عرصه آزمون الهی به سر می بری . آنگاه که مغرور به زندگی دنیا شدی ,هوشیار باش که شیطان در فریب توست . آنگاه که خواهانی لحظه به لحظه نعمت بر تو افزون شود نعمات الهی را شاکر باش تا آنها را زیاد کند. آنگاه که در فراز و نشیب زندگی غافل از یاد خدا در حال بریدنی ,از رحمت لایزال الهی مایوس مباش. و در آخر دنیا به امید برپاست و آدمی به امید زنده است. دوستدار همیشگی تو فرزانه |
|
+نوشته شده در يكي از روزهاي خدا توسط مينو
|
|
وقتی جهان
از ریشه جهنم و آدم از عدم وسعی از ریشه های یاس می آید وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است! |
|
+نوشته شده در يكي از روزهاي خدا توسط مينو
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگي هميشه بهار نيست گاهي ابر خزان بر آن
سايه بزرگ مي افكند و دست روزگار بي وفا بهترين دوستان را از هم جدا مي كند تنها . . . . . برق خاطرا ت است كه در درياي تلاطم افكار غوطه ور است. . . . |
| آرشیو موضوعی |
|
عمومي ترفند شعر |
|
RSS
|